سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
مرداد 90 - سه ثانیه سکوت

سه ثانیه سکوت

معین[116]

   1   2   3      >

شب قدر




بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ

وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ

لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ

تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْرٍ

سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ








آری امشب، "چشم سر" را باید بیدار داشت



تا "چشم جان" بیداری و بینایی یابد و دل از بندها برهد؛



و ما چه زیانکاریم اگر از شب قدر



تنها بیداری چشم نصیبمان شود و راهی به ورای آن ، بر اقلیم جان نیابیم.


 



 


التماس دعا


[ جمعه 28/5/90 ] [ 11:20 صبح ] [ معین ] [ نظر ]
63 دغدغه بزرگ یک پسر ایرانی ؟!

1 چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

2 چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟


3 چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟


4 چرا تو خونه 40متری ال سی دی 52 اینچی میذارن؟


5 چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟


6 چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟


7 چرا تو شهروند و هایپراستار و چشم میدوزن به سبد همدیگه؟


8 چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟


9 چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟


10 چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟


11 چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟


12 چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟


13 چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟


14 چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟


15 چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟


16 چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟


17 چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟


18 چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟


19 چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟


20 چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟


21 چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟


22 چرا مراسم ختم ساعت 4 بعد از ظهر تشکیل میشه؟


23 چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟


24 چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟


25 چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟


26 چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟


27 چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟


29 چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟


30 چرا بچه ها همه خانوما رو خاله خودش میدونه ؟


31 چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه


32 چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟


33 چرا سه تار سه تا تار نداره؟


34 چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟


35 چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟


36 چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟


37 چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟


38 چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)


39 چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟


40 چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟


41 چرا مردها فرق آرایش 50 هزارتومنی با آرایش 15 میلیون تومنی رو نمیفهمن؟


42 چرا زنها 256 رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت 10-12 رنگ بیشتر وجود نداره؟


43 چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟


44 چرا داماد باید برقصه ؟


45 چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟


46 چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟


47 چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟


48 چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟


49 چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟


50 چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟


51 چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟


52 چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟


53 چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟


54 چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟


55 چرا آدمها وقتی عکس میگیرن روپنجه بلند می شن؟


56 چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟


57 چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟


58 چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟


59 چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟


60 چرا مردها مناسبتها رو فراموش میکنن؟


61 چرا زنها سالوادور و فارسی 1 رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟


62 چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره 32 بلافاصله پریدم شماره 35؟


63 چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره 32 تا 35 رو دیدی؟ چرا به چشماتم شک داری ها ؟! چرا ؟!


[ جمعه 28/5/90 ] [ 10:17 صبح ] [ معین ] [ نظر ]
خدا ، فرشته و زن





از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند

و شش جفت دست داشته باشد

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید

خداوند فرمود : نمی شود

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد


ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش

فرشته متاثر شد

شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند

همواره بچه ها را به دندان می کشند

سختی ها را بهتر تحمل می کنند

بار زندگی را به دوش می کشند

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند

وقتی می خواهند جیغ بزنند، لبخند می زنند

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند

وقتی خوشحالند گریه می کنند

و وقتی عصبانی اند می خندند

برای آنچه باور دارند می جنگند

در مقابل بی عدالتی می ایستند

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند

بدون قید و شرط دوست می دارند

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند

در مرگ یک دوست، دلشان می شکند

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند






[ پنج شنبه 27/5/90 ] [ 11:19 صبح ] [ معین ] [ نظر ]
هر مشکلی داری با ما تماس بگیر !
با ما تماس بگیرید

با مادر زنت مشکل داری؟

با پسر همسایه درگیر شدی؟

کارفرماهات پولتونو نمیدن؟

پروژه هاتون پول نمیشه؟

می خوای از همکلاسیای سابقت انتقام بگیری؟

حس میکنی حقتو خوردن؟

پاداش نگرفتی؟

از افزایش حقوقت ناراضی هستی؟

چک برگشتی داری؟

اصلا فرقی نمیکنه. فقط کافیه یه تماس با ما بگیرید.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



.

.

.

.

.



چی داداش چی؟هااااااااااااا؟



[ چهارشنبه 26/5/90 ] [ 2:48 صبح ] [ معین ] [ نظر ]
دستشویی عمومی(واقعا خوندن داره)

سلام دوستان


اولش بگم من این مطلبم هم مثل تمام مطالب این وبلاگم دزدی هست


و من شخصیت اول این داستان نیستمپوزخند ممنون از حضورتون گل تقدیم شمادر نظرسنجی هم شرکت کنید


تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛
- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برا ی همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفند بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت :
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب میده.


[ سه شنبه 25/5/90 ] [ 10:0 عصر ] [ معین ] [ نظر ]
عشق واقعی یعنی همین و بس !


زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد...


[ سه شنبه 25/5/90 ] [ 9:1 عصر ] [ معین ] [ نظر ]
رفتار آقا پسرای دانشجو از ترم اول تا......(طنز)

الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن
و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده؛ تنم مور مور میشه…
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامصب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

ترم دوم (ترم عاشق شدگی):

آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.
می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام باهات ازدواج کنم …
امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم…


ترم سوم (ترم افسردگی):

الو مامان سلام.
مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!
مامان جون افسرده شدم آخه اولین عشقم بود حالا هم دارم میمیرم از غصه.
ای خدا بیا منو بکش و راحتم کن.
مامان من این زندگی رو نمی خوام …
دیگه خسته شدم از دنیای وانفسا


ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):

الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟
منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟
دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم …
مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بهت زنگ میزنم …

الو به به سلام چطوری ندا جون؟
آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم!
پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟
به خدا منم دلم یه ذره شده واست.
باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو…


ترم پنجم (ترم مشروطه گی):

الو سلام استاد!
قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بهم بده.
به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.
مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.
منم ضربه روحی خوردم شدید، دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد …
اگه این مورد مشروط پشروطه ما اوکی بشه قول میدم جبران کنم …


ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :

الو مامان من خونه می خوام!
راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.
دوباره بفرست. خرج پروژه ام شد!!!


ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):

خودتون دیگه سیر تا پیازشو حدس بزنین دیگه …

ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):

الو سلام خانم.
واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.
فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا …
ای وای بر من؛ کی میره اینهمه راهــــو...


[ یکشنبه 23/5/90 ] [ 3:43 عصر ] [ معین ] [ نظر ]
   1   2   3      >