سفارش تبلیغ
صبا

برخیز

میز کاری، شلوغم... و نامرتب!

نامنظم است خط خطی های دفتر نقاشیم...

این همان صدای افتادن سنگی در چاه زندگی پرهیاهوی من است...

من درست روبروی تو ایستاده ام...

خط میزنم تمام خط خطی هایت را

برمی خیزم و باز هم برمی خیزم...


[ جمعه 94/12/14 ] [ 9:0 عصر ] [ رسول ]

مرگ تدریجی یک رویا


اینجا یکی هست که هر ثانیه خوابت رو میبینه

تو چشم تقویم

با نبض ساعت

منتظر میشینه

همیشه اون که غرق سکوته

دستتو میخونه

درد لحظه رو کسی میفهمه که منتظر میمونه

از وقتی تو رفتی شب حالمو پرسید

شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید

بشه قدر این ثانیه ها رو کنار تو فهمید

شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید

بشه قدر این ثانیه ها رو کنار تو فهمید


بعد تو برام لحن جاده ها صادقانه تر بود

هر مسافری که از راه رسید

از تو بیخبر بود

من ساعتارو بیدار نکردم خوابتو ببینن

این لحظه ها رو روشن گذاشتم تا منتظر بشینم

از وقتی تو رفتی شب حالمو پرسید

شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید

بشه قدر این ثانیه ها رو کنار تو فهمید

شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید

بشه قدر این ثانیه ها رو کنار تو فهمید


***

ادامه مطلب...

[ جمعه 94/12/14 ] [ 3:53 عصر ] [ رسول ]